تبليغاتX
من و این امتداد خستگی ها


من و این امتداد خستگی ها

در امتداد خستگی ها و دردهای که باید....

هجوم لشکر یک مشت لاله

شبی که خوان همه آه وناله بود وفقط
شراب غم بدل هر پیاله بود وفقط

 

شبی که مرد برادر نداشت مرگش را

تنور زندگی را یک زواله بود وفقط

 

پدر به جبهه برفت وشهید آوردند

همان زمانی که میثم دو ساله بود وفقط

 

مه چم که سبزه چرا کوچ کرده بود آنروز

هجوم لشکر یک مشت لاله بود وفقط

نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 21:14 توسط امرالله منیب| |

دیشب

 

بیرون شدم تمامت شب را چکر زدم

سر تا بپا جهنم تب را چکر زدم

 

شب را بیاد لحظه ی پارینه سوختم

وقتی به لب تمامی لب را چکر زدم

 

با یاد  روزگار مقابل  نشستنم

من کوچه کوچه بزم وطرب را چکرزدم

 

آنرا که خلق کرده هزاران ستودمش

چند پشت پیش اصل ونصب را چکرزدم
نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 9:32 توسط امرالله منیب| |

سارا! در انتظار گه ات سرد خورده ام

 غم هرچه که تو خواستی، برگرد خورده ام

 

من گندمم که برسر راه تو قد کشید.

وز خاکباد خشم شما گرد خورده ام

 

سارا دو بوسه میخورم و درد نی که چون

 از اون که عاشقت شده ام درد خورده ام

 

اینک برای بار نخست یک غزل شدی

ورنه تمام درد ترا فرد خورده ام

 

سارا! بیا، بچشم تو سوگند که بعد ازین...

 امبار عزم آدم ولگرد خورده ام

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 15:10 توسط امرالله منیب| |

سلام دوستای عزیز!

 

راستیش مدت ها است که منتظربودم که چیزی بنام شعر دهنم را مشغول بسازد اما نکرد مجبورا این ناچیز را خدمت تان تقدیم میکنم.

 

من و این امتداد خستگی ها

گرفتیم شهرت بشکستگی ها

 

من و این امتداد شام در روز

بشب داریم عجب دل بستگی ها

 

نوشته شده در سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 13:55 توسط امرالله منیب| |

غم تو در چرای مفرط خویش شادی ام را ز ریشه بر کنده

..

..

..

نوشته شده در یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 7:34 توسط امرالله منیب| |

من خسته ام وخراب چشمان تو ام

سر مست شراب ناب چشمان تو ام

 

من کلبه ی ویرانه ی افغانم لیک

ویرانه ی انقلاب چشمان تو ام

نوشته شده در یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 13:13 توسط امرالله منیب| |

من لحظات شادی ام را طفل

 

میشوم.

.

.

.

.

.

.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 19:7 توسط امرالله منیب| |

درختِ باغتان خوب گل گرفته

برایت سبزه ها محفل گرفته

 

همان روزیکه زینجا پا کشیدی

خزان در  باغِ ما منزل گرفته

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 11:13 توسط امرالله منیب| |

سلام دوستای عزیز !

نوروز همه تان مبارک باد و برهمه یک سال پر از شادی میخواهم.

 

 تو همانی همان خواهی بود
            من همانم همان خواهم ماند



تو به من یک دو سبد گل بفرست!
                   من خزانم، خزان خواهم ماند



لطف کن دست های خویش مبر
                ور نه بی آشیان خواهم ماند

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 8:54 توسط امرالله منیب| |

غمم برای خودش

 

غمم برای خودش میتپد  ِبپا و  ِبپا

کسی بسوی خودش میکشدبیا و بیا

 

برای اینکه میان دوسنگ آرد شدم

من از برای خودم میتپم چرا و چرا؟

 

غمم مسیر مرا نقطه نقطه کاشت ولی

بچپ نویشت نیا، راست هم نویشت نیا

 

کسی خودش نه، دوچشمش که چشمه چشمۀ نور

غزل غزل بسرم گشت و گفت سرای وسرا

 

مرا برای  غمم مادرم  نزاد  ولی

بدین شکم که کسی گفته اش بزای و بزا

نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 8:25 توسط امرالله منیب| |

دوستای عزیزبازهم باچند تا دوبیتی خدمت تان آمدم .

 

 

از من بگریز بار دوشت نشوم

غارتگر چالاکیی هوشت نشوم                

 

با من منشین که با توعادت نکنم

روزی که نبودی زرد پوشت نشوم

.

.

.

.

.

.

.

.

دو مورد نابسامانیی چشمش را خبر دارم                                                    

جفا وجبر پنهانیی چشمش را خبر دارم             

 

دو موشک آزمونی برحریم سینه ی ما زد

پلان ضد انسانیی چشمش را خبر دارم

.

.

.

.

.

.

.

خیالم کوچه ها تان برگذر کرد نمی ارزد

دیگر قشلاقتان بهر سفر کردن نمی ارزد

 

مه باید لودگی های خودم را پشت سر بانم

که دست مالت بخون دیده تر کردن نمی ارزد

 .

.

.

.

.

 

باور بکن که بیتو من آدم نمی شوم

ترکم مکن که  همسفر غم نمی شوم

                

بی جا شنیده ی که دلم جای دیگر است

جز پای تو بپای کسی خم نمی شوم

نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 8:45 توسط امرالله منیب| |

دوستای عزیزم سلام! بازهم بادوتا غزل دیگه حضورهمه تان آمدم خدا کندکه خوشتان بیاید.

 

یکتَه و خلاص.....

 

یک کوچه رفت و آمد درد است سینه ام

مانند مهر سرد تو سرد است سینه ام

 

ای چله ای قیامت یک برف باد تند

آخر بیا که سینۀ مرد است سینه ام

 

میدان تیربازیی چشمان مست توست

یکته و خلاص جای نبرد است سینه ام

 

آتشفشان چشم تو ویرانه اش نمود

آئینه ی مقابل گرد است سینه ام

 

آسایشش برای تو ازدست داده بود

دانسته ی که باتو چه کرد است سینه ام

-------

ازتبار تارترین نسل شام

 

پروین برای حادثه ها ثبت نام شد

شادی زخانه کوچ نمود وتمام شد

 

میخواست پا گریزی نماید زغصه ها

غم ها بپاگریزیی کودک لجام شد

 

او قدر عمر بابه ی خود غم کشیده بود

او زندگی براش فقط اتهام شد

 

شاید که او معاصر وهم عصر آدم است

حتی براش دانه ی گندم حرام شد

 

دیگر سکوت شب همه عمرش فرا گرفت

او از تبار  تار ترین نسل شام  شد

 

او دراطاق کوچک خود خواب کرده بود

دیشب زمین لرزه ی شد زیریام شد

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 10:50 توسط امرالله منیب| |

پای ثانیه ها 

میان ما وشما انقلاب کاشت کسی

رهی درست مرا پیچ وتاب کاشت کسی

 

میان ما وشما رفت و آیی نیست دیگر

تمام فاصله ها را حجاب کاشت کسی

 

پس از غروب شما سنگ وچوب رفت بخواب

که گویی دهکده را تخم خواب کاشت کسی

 

من ازحرارت این بدگمانی سوخته ام

وچشمه های خدا را سراب کاشت کسی

 

برای مرغی که درکوهسار نغمه سرود

محیط پرزدنش را عقاب کاشت کسی

 

بتار عنعنه ات بسته ام مکن زاهد!

که پای ثانیه هارا شتاب کاشت کسی
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 12:59 توسط امرالله منیب| |

خیالم کوچه هاتان برگذرکردن نمی ارزد

دیگرقشلاق تان بهر سفر کردن نمی ارزد

 

مه باید لودگی های خودم راپشت سربانم

که دستمالت بخون دیده تر کردن نمی ارزد

*******************************

میروم، اینجا مرا ازکار وبارم میکشد

دراطاقم تخت خوابم انتظار میکشد

 

میروم بار غمم بردوش فرش خانه است

پس گناهش چیست جایم مانده بارم میکشد

 

میروم اینجا نمیمانم دیگریک لحظه یی

ورنه این وجدان غم پرورده دارم میکشد

 

میروم تا انتهای نابسامانی ی دهر

بینمش تا نا کجا آباد کارم میکشد

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 13:9 توسط امرالله منیب| |

انگشت انتقاد

ازبس خلاف پیهم وپیوسته کرده بود

انگشت انتقاد مرا خسته کرده بود

 

دیگرتوان داد زدن هم نمانده بود

زیرا گلوی داد مرا بسته کرده بود

 

یک شهردرخیال گلابی شدن شکست

یک قبضه ازگلاب رخش دسته کرده بود

 

ویرانی ی که سه دهه جنگ ارمغان نداشت

دریک نگاه که بر دل بشکسته کرده بود

 

دیگر مدار چرخش من کوچه هاش نیست

بگذشت روزی ، کلبه خود هسته کرده بود

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 9:59 توسط امرالله منیب| |

 

به قدر آمدنت انتظار میشکند

به پیش پای تو صدشاخسارمیشکند

 

به قدر چشم سیاه ات نشاط میکاری

سکوت دهکده واین دیار میشکند

 ********          ******************

ام عید ..

ام عید قدر دست سفیدت بزیب بود

وقتی که گونه های تو یک قاب سیب بود

 

هی !چادر تو .. مطلبم ، خیلی قشنگ بود

مثل درخت دهکده مان دلفریب بود

 

راستی چی بود ؟ آنچه توگفتی که یک گلاس

چای هم نبود، قهوه ؟ نه والله عجیب بود

 

بگذشت ورفت خاطره اش جاویدانه ماند

عیدی که قدر دست سفیدت بزیب بود

 

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 15:23 توسط امرالله منیب| |

امپگاه!

امپگاهی خانه را جاروب کرد باموی خود

تاریکی ی شام را سرکوب کرد باموی خود

 

امپگاهی موی خود نا بافته بازار رفت

دختردیوانه یک آشوب کرد باموی خود

 

امپگاهی سنبل یک باغ میزد لاف ها

قهرشد ازیک طرف مغلوب کرد باموی خود

 

یک به یک آمد بدوشم سرزدو پیشم نشست

شانه ام را تا به پامرغوب کرد باموی خود

 

نازنین قدر دو دستش نازمیکارد به خویش

نازنین هرچه که میکرد، خوب کرد باموی خود

 

امپگاه ازقصه ی مویش به کس نوبت نبود

خویش را در قریه مان محبوب کرد باموی خود

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 10:22 توسط امرالله منیب| |

پارینه ها گذشت:

ازکوچه های مان گلیم عشق چیده اند

تاری برای کینه و نفرت تنیده اند

 

پارینه خوب بود که کسی بی پدرنبود

نسرین که بی پدرشده از اوبریده اند

 

از باغ ما گیا ه وفا را مجو که حیف

گاوان همه گیاه وفا را چریده اند

 

دی لاف میزدم که بیایی به خانه مان

اکنون میا ! که خانه ی مارا خریده اند

 ****************************

خواهرم ازخاری دیگر هراسی ندارد:

 

خواهرم بی خار خاری را تماشا میکند

اردو طفلش آه و زاری را تماشا میکند

 

خواهرشاهیست دراقلیم خون آباد غم

خواهرم این خون جاری را تماش میکند

 

خواهرم را انتظاری می کشد تا پشت در

بر سرم صدزخم کاری را تماشا میکند

 

خوا هر ازخانه غمگین میبراید سوی باغ

خواهرم مرگ قناری را تماشا میکند

 

ازدحام جاده را کس بم گذاری میکند

خواهر این مرگ کاری را تماشا میکند 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 12:55 توسط امرالله منیب| |

نازنین

نازنین میرم زپیشت یک کمی اسپندکن

نازنین ازحلقۀ مویت بدستم بندکن

 

نازنین شاید دوسه شب دورباشم ازبرت

یک دودستمال بوسه توشه میدهی ؟ یک فندکن

 

نازنین غمگین مشومیگن شوگونش خوب نیست

آفرین جانم ! کمی لبخندکن ،لبخندکن

 

نازنین غمگین سخن گفتن نمیفارد تر

باتبسم حرفهارا شهد بنما قند کن

 

نازنین وقتی که برگشتم چه میگوم میفمی؟

ای خلیفه خانه مان نزدیک شد آرند کن

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 13:28 توسط امرالله منیب| |

انسجام چشم ها مان منسجم میسازه مان

کم کم ازدوری سخن ها بیخی کم میسازه مان

 

دوری ها را دور بگذار حالی وقت وصل شد

یاد های آنزمان همدست غم میسازه مان

 

هی خدا را! خنده کن یک خنده تاشادم کنی

ورنه این ناز واد ا دود چلم میسازه مان

 

این که میآی وشادی میکنی این مدعاست

ور نه این درد زمانه بی رقم میسازه مان 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 11:2 توسط امرالله منیب| |

Design By : Night Melody